سعدى

121

بوستان ( فارسى )

گروهى سوى كوهساران شدند * بفرياد خواهان « 1 » باران شدند گرستند و از گريه جويى « 2 » روان * نيامد « 3 » مگر گريهء « 4 » آسمان بذو النون خبر داد « 5 » از ايشان كسى * كه بر خلق رنجست و سختى « 6 » بسى فروماندگان را دعايى بكن * كه مقبول را رد نباشد سخن 2545 شنيدم كه ذو النون بمدين گريخت * بسى برنيامد كه باران بريخت خبر شد بمدين پس از روز بيست * كه ابر سيه‌دل بر ايشان گريست سبك عزم بازآمدن كرد پير * كه پر شد بسيل بهاران غدير بپرسيد ازو عارفى در نهفت * چه حكمت درين رفتنت بود ؟ گفت شنيدم كه بر مرغ و مور و ددان * شود تنگ روزى بفعل بدان 2550 در اين كشور انديشه كردم بسى * پريشان‌تر از خود نديدم كسى برفتم مبادا كه از شرّ من * ببندد در خير بر انجمن بهى بايدت لطف كن كان بهان * نديدندى از خود بتر در جهان تو آنگه شوى پيش مردم عزيز * كه مر خويشتن را نگيرى به چيز بزرگى كه خود را بخردى شمرد * به دنيا و عقبى بزرگى ببرد 2555 ازين خاكدان بنده‌اى پاك شد * كه در پاى كمتر كسى خاك شد الا اى كه بر خاك ما بگذرى * به خاك عزيزان كه يادآورى كه گر خاك شد سعدى او را چه غم * كه در زندگى خاك بودست هم به بيچارگى تن فرا خاك داد * وگر گرد عالم برآمد چو باد بسى برنيايد كه خاكش خورد * دگرباره بادش بعالم برد 2560 مگر تا گلستان معنى شكفت * برو هيچ بلبل چنين خوش نگفت عجب گر بميرد چنين بلبلى * كه بر استخوانش نرويد گلى

--> ( 1 ) . بزارى طلبكار . ( 2 ) . جوى . ( 3 ) . ببايد . ( 4 ) . گريه از . ( 5 ) . برد . ( 6 ) . زحمت .